به دلیل برخی مسائل و مشکلات من دامنه فعالیتی ام رو به وبلاگ دیگری بردم و دیگر در این وبلاگ فعالیت نخواهم کرد .
به وبلاگ جدیدم سری بزنید .
احساس کردم که اگر به صورت اصولی ومنطقی به این مساله پرداخته نشود به مرور شکل زشت و غیر معنوی به خود هواهد گرفت . لطفاً مطلب زیر را بخوانید تا سوال مرا بفهمید :
- بابا تو حسینیه آقاهه می گفت : امام زمان به مجلس ما می آید . راست می گفت ؟
- خوب عزیزم امام زمان صاحب عزاست ممکنه به مجلس امام حسین (ع) سر بزنه .
- بابا اگه امام زمان رو ببینی میری پیشش سلام می کنی ؟
- عزیزم ! ما اگر ایشان رو ببینیم نمی شناسیم ولی ایشون ما رو می بینه .
- بابا می شه من امشب هم با شما بیام حسینیه تا امام زمان منو ببینه ؟
- بله عزیزم حتماُ .
درد من در دل نهان ماند نهان هر چه دل بستم جهان ماند جهان
جلوه کردند دل ربودند ز من بیچاره عمر این جلوه گری ها هم جهان ماند جهان
علی مدبر
نیست سنگی که بگرید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
وای شب چقدر تاریک است
دور ماندن ز من آدمها
خنده ای که به دل انگیزد
قطره ای که به دریا ریزد
سایه ای از یر دیوار گذشت
صخره ای که از کوه آویزد
ولی افسوس مرا درهم ریخت
مثل اینس که شب نمناک است
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
ز ابتدای هفته من به جمعه چشم بسته ام
دوباره صبح و ظهر نه غروب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به دوش و بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

آنروز که پهلوی تو از کینه شکست دلهای محبان تو در سینه شکست
تصویر تو را دل علی آینه بود اندوه تو سنگی شد و آیینه شکست
یکی می گفت که وقتی به دنیا می آییم در گوشمان اذان می گویند و وقتی می میریم بر پیکرمان نماز می گذارند پس زندگی فاصله بین یک اذان و نماز است و چه کوتاه است این فاصله و چه طولانی است انتظار تو در این کوتاه مدت.
فرستنده : سعید واحد زاده
گاهگاهي كه دلم ميگيرد
گاهگاهي كه در اين فاصله ها نفسم ميگيرد
گاهگاهي كه شوم خسته از اين درس و كتاب
خواب اندر پي چشم و چشم ترسان از خواب
گاهگاهي كه برد ياد تو اندر سفرم
خيره گردد زخيالت به در اين چشم ترم
گاهگاهي كه ندارد سحر تيره شبم
و ستاره است فقط همدم اين تاب و تبم
تشنه يك جرعه صدايت هستم
بي وفا چشم به راهت هستم
مشتي خاک از گورستان متروک ذهنم
آنجا که خاطراتت را کشتم برداشتم و بر آسمان شهرت پاشيدم باشد که تا ابد
به نفرين من آسمانت خاکستري شود ...
سکوت گورهاي خفته در ذهنم را با بوسه اي تقديم لبان شهرت مي کنم
تا هميشه
غرق در سکوتي سرد و دهشت انگيز
با لبان مهر و موم شده ي شهرت به دست من
در خفقان تاريخيت بميري ...
تنها يک يادگار برايت به جا گذاشته ام
طومار نفرينيم را که از ميان دويست جنگ خونين بينمان به سلامت بيرون آوردم
بردار و بر قلبت حک کن
که اين نفرين هر کجا که باشي آسمانت را خاکستري و زمينت را گورستان مي کند
چنانکه براي رسيدن لحظه ي مرگت دست دعا بلند کني ...
ديگر نه به نام خدا
نه به نام مسيح ...
به اسم مقدس و اعظم خودم لحظه هاي جان کندنت را به تو تقديم مي کنم
نه کتاب مقدسي بر سينه ات مي گذارم
و نه حتي قر آني را
کتاب عشقم را با تو به خاک مي سپارم
باشد که شفاعتت کند به دوزخ ...
تلقينت نمي کنم که نام خدا را به زيان بياوري
بايد به آتش نام من بميري !
همراز کویرم تب باران دارم در سینه دلی شکسته نهان دارم
در دفتر خاطرات من بنویسد من هر چه که دارم از شهیدان دارم
قربانعلی عالی زاده